X
تبلیغات
خاطرات و نوشته های یک پسر تنهــــا

خاطرات و نوشته های یک پسر تنهــــا
خاطرات و نوشته های یک پسر تنهــــا که درد کشید از عشقهــای بی وفــای دنیا


  حرفی نیست...خودم سکوتت رامعنی میکنم....

       کاش میفهمیدی گاهی همین نگاه سردت....

       روی زمستان راهم کم میکند...



برای آن عاشق بی دل مینویسم که حرمت اشک هایم



راندانست...برای آن مینویسم که معنای انتظارراندانست



...چه روزهاوشب هایی راکه به یادش سپری کرد...



برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود...



مینویسم تابدانددل شکستن هنرنیست....نه دگرنگاهم



رابرایش هدیه میکنم،نه دگردم ازفاصله میزنم



ونه باشعرهایم دلتنگی هارافریادمیزنم....



مینویسم شایدنامهربانی هایش راباورکند....

       



خیالت همیشه هست....


اماامروزدلم خودت رامیخواست نه خیالت را.....

www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

همه گفتنداوکه رفت...زندگی کن....

 

اماکسی درک نکردکه اوخودزندگیم بود...




دلت راخوش نکن..

دلت راخوش نکن...به این "دوستت دارم "ها....


تمامشان تاریخ مصرف دارند....

                                      



گاهی بایدچشمانت رابه روی بعضی آدم هاببندی...


به روی همان هایی که به تو"دوستت دارم"


میگویند...اما...درمقابل چشمانت به دیگری میگویند


دوستت دارم....




|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|



مدت هاست که گریه میکنم....گریه میکنم...دردلم...دلی که 


ماه هاست شکسته است...


هیچکس هم شکست مرانمی فهمد...دلی که برای خود دنیایی


دارد...دنیای بی کسی...خدایامگرمن که بودم...؟؟مگرمقاوم تر


ازمن ندیدی؟؟...که اورابه سراغ من فرستادی...


که دل مرابشکند...؟؟اشکالی ندارد...من به رسم دنیایت 


عادت کرده ام....سال هاست که من بااین همه دروغ...


خیانت...بی وفایی....زندگی میکنم.حتی خودت هم اگر


جای من بودی ...باورمیکردی این همه حرفای زیبایی راکه 


میگفت...دلت شکسته میشد


باورکن...خدای من






شبی پرسیدمش بابی قراری


به غیرازمن کسی رادوست داری؟


دوچشمش غرق اشک شدازشرمساری


میان گریه هایش گفت:«آری»

                                     


samyar | چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 | 11:30 |


  دیگرباتوبودن دررویاهم آرزویی دست نیافتنی شده است....


خدایاپس من دلم رابه چه چیزخوش کنم؟؟؟

   

من دیوانه نیستم،فقط کمی تنهایم همین...!


تنهاندیده ای؟؟به من نخند،من هم روزگاری عزیزدل کسی بودم....

 

سرسوزنی اگرمرامیخواست...


زمین وزمان رابه هم میدوختم....

  "دنیا"بازی هایت راسرم درآوردی...گرفتنی هاراگرفتی...


دادنی هارا"ندادی"...حسرت هاراکاشتی...زخم هارازدی


....دیگربس است...چیزی نمانده...بگذارآسوده بخوابم...


محتاج یک خواب بی بیدارم...

                                    


نبودن هایت آنقدرزیادشده اندکه هررهگذری راشبیه تو میبینم!!!


نمیدانم غریبه ها"تو"شده اندیاتو"غریبه"؟؟!!


 


نگران نباش،حالم من خوب است...بزرگ شده

 

 ام ...دیگرآنقدرکوچک نیستم که دردلتنگی هایم گم

 

شوم...آموخته ام،که این فاصله ی کوتاه،بین لبخند

 

و اشک ونامش"زندگیست"آموخته ام که دیگردلم 


 برای"نبودنت"تنگ نشود...راستی،بهترازقبل


 دروغمیگویم..."حال من خوب است"


...خوب خوب...

samyar | چهارشنبه یازدهم دی 1392 | 16:17 |


دنیا پر از تباهی است !

نه به خاطر وجود آدم های بد !

بلکه به خاطر سکوت آدم های خوب . . . !


وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر


وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر


خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام


در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی


دوباره ام


همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از

 

اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….


عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست


قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای
 


قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیست


هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام


 نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها


کند


دلم گرفته ….


خیلی دلم گرفته….


انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…


انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…


وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…


آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام


نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای


خویش تا کسی دلش به درد آید


من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل

میکنم…


دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه ها


میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را ، حتی اگر


 فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را….


میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست ،


میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم

08-25-2012%2002-06-08%20%D8%A8.jpg

باز میگردی ! این را در اخرین نگاه نكرده ات به من قول دادی !!!

samyar | شنبه بیست و سوم آذر 1392 | 18:55 |


غم که نوشتن ندارد نفوذ می کند در استخوان هایت جاسوس میشود

 در قلبت آرام آرام از چشم هایت می ریزد بیرون....

ایشالا
اونی ک باعث میشه هرشب با بغض بخوابیم تنش سالم باشه،ما اهل نفرین نیستیم!

ولی دنیا دار مکافاته!

یادش باشه!!!

samyar | شنبه شانزدهم آذر 1392 | 20:24 |


اگر دبیر فارسی بودم نامت را اولین غزل از صفحه کتابها می نهادم اگر دبیر جبر بودم عشق مجهول تو را بر قلب معلوم خودم بخش میکردم تا معادله محبت پدید آید اگر دبیر هندسه بودم ثابت می کردم که شعاع نگاهت چگونه از مرکز قلبم گذشت


روزهای اول تحصیل درمکتب عشق مدام با خودم مرور میکردم
عشق یعنی حاصل جمع دل عاشق ومعشوق.
عشق یعنی ضرب در ضربان یار.

samyar | یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 | 10:35 |



خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده


خیلی وقته ابری پر پر نشده
دل آسمون سبک تر نشده


مه سرد رو تن پنجره ها
مثله بغضه توی سینه ی منه


ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست


حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بد جوری دلتنگ شده


خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو
بد جوری دلتنگ شده...


samyar | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | 13:10 |


شاید آرام تــر می شدم
فقــط و فقـــط…
اگر می فهمیدی ،
حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی
نوشته نشده اند !!!
 

samyar | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | 12:41 |



میدانم 

داشتنت آرزوی محالیست

 اما به دوست داشتنت 

که

 میتوانم افتخارکنم  . . .


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

samyar | دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392 | 0:0 |


تـــو را دوست میدارم . . .
چه فـرق مى کند که چـــــــــــــــرا!؟

یــــــــــــا از چــــــــــــه وقـت!

یـا چطـور شـد که . . .!

چه فـــــــــــــــرق میکـند؟!

وقتى تــو بـایـد بــــــــــــــاور کنـى . . . که نمـى کـــــــــنى (! )

و من بــایـد فـرامـــــــــوش کــنم . . . کـه نمـــــى کـــــنم (! )
samyar | یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 23:58 |


باری دیگر پاییز ... پاییز می‌آید.. باری دیگر احساسات‌خاک‌گرفته را می‌شوید...باری‌دیگر بوی احساسات‌صادقانه‌ای به مشام می‌رسد.. از آن‌هایی که نمی‌توان دیگر در چشم کسی جست‌وجوکرد...

شاید این‌بار فریاددیوارها که گنجینه‌ای بود از زمزمه‌ی خاطرات‌کودکی، در میان دفن‌برگ‌های‌پرپرشده، تبدیل به یک سکوت شود..

شاید این‌پاییز مرحمی باشد..شاید هم دردی باشد...

شاید این‌پاییز شعله‌ای در دل افکنَد...شاید هم شعله‌ورتر کند..

شاید پاییز بهانه باشد.. شاید بهانه‌ای قطعی باشد.. یک‌دلیل باشد..

شاید من در پاییز تنها تکه‌برگی باشم.. با باد دراوج.. بی‌خبر از یک سقوط.. 

شاید باران خاتمه‌ای برای سردرگمی‌این‌تکه‌برگ باشد..

شاید هم مرثیه‌ای برای قبربی‌سنگ‌‌یک‌تکه‌برگ..


باری‌دیگر پاییز .. باری دیگرپاییز می‌‌آید..باری‌دیگر بوی فصلی جدید می‌آید..باری‌دیگر ندایی‌ از آینده می‌آید. ندایی از آینده ؛ با تداعی‌ِگذشته..

samyar | یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 | 23:53 |